Redire Tenebrae
حالا مدت مدیدی گذشته است اما باز اینجا هستم، ایستاده بر پاهایم، پس هنوز هستم. روزها و ماه و سال ها از آخرین بودنم در اینجا گذشته است و خیلی چیزها، نه تمام چیزها تغییر کرده است. آرام آرام پله ها را پایین می آیم ، آسمان ، سرما و اصولا همه چیز اینجا به نحوی و شکلی دیگر شده است. بر روی جدول رو به تاریکی درختان باغ می نشینم و چشم به تاریکی باغ میدوزم. من که گفته بودم اینجا تغییر کرده است ، حتی آسمانش به آهستگی بوی نم باران و هجون قطره های باران به میان موهای سرم را حس میکنم و در لحظه ای گویی که آسمان هم سر ناسازگاری دارد و باران شدت می گیرد و رجز مبارزه می خواند و با شدت تمام بر من می کوبد و لحظه ای عضلاتم را منقبض میکنم تا سرمای اولیه را جذب کنم و خود به خود عضلاتم منبسط می شوند، هوای اینجا بس غریب است ، همانند درختانش همانند فصل هایش ، نمیدانم چه فصلیست ، اما خنکای بهارش را از سردی سنگ های مرمر کف باغ ، زمستانش را از سفیدی یک دست و تابستانش را از حس جنب و جوشش می شناسم ، درست است این باران بهاری نیست ، این باران پاییزیست ، همیشه می گفتم باران پاییزی اینج روشن است حتی در ظلمات شب... راستی یادت می آید می گفتم بر باد بهاری نتوان خانه ساخت؟ باران می بارد و من سرسختانه در ترکیب تاریکی میان درختان و قطره های تند باران به دنبال چیزی میگردم و صدای در ندای حضوری دیگر را میدهد کمی به عقب نگاه میکنم و در آستانه در ایستاده است، نگاهم را با نگاهش دچار تلاقی میکنم و در زیر نور لامپ کم سو به چشمهایش خیره می شوم و به آرامی زیر لب میگویم " ترکیب روشنایی و تاریکی چه زیباترت میکند" با صدایی شاکی و خسته می گوید " بارون خیست میکنه بلند شو ..." تنها به نگاه خسته اش خیره می شوم و به داخل رفتنش را نظاره میکنم و باز به تاریکی آخرین بار که بر روی زمین درست همین جا دراز کشیده بودم این چشمان خسته اینجا نبودند، صادقانه بگویم هیچ گاه اینجا باران نباریده بود! صدای پایی می آید و پتویی را بر سرم می اندازد و در لحظه می خواهم دستانش را در دست بگیرم اما وقتی فکر میکنم دستان را نمی توان زندانی دستی کرد پشیمان می شوم. با لحنی ناراحت میگوید" چه زمانی دست از عذاب دادن خودت بر میداری؟" باز کمی به عقب خم میشوم ، برق نگاهش را در زیر چتری که به دست دارد حس میکنم و میگویم" میدونی گاها فکر میکنم برای اینکه دست از عذاب دادنم بردارند باید یاد بگیرم تار سرحد ممکنه عذاب کشیدن را یاد بگیرم ، چون عاقبت یک روزی خسته می شوند " پا به پای رفتن میکند و به سمت پله ها می چرخد و من حریصانه تر نگاهش میکنم و نگاه خسته اش مقابل چشمانم در پس پرده ای خیس شکل میگرد و آرام آرام می خوانم" دلم اینجا تنگست دلم اینجا سردست، فصل ها بی معنی ، اسمان بی رنگست دلم گرفته است" گویی که مساله بزرگی کشف کرده باشم با تن صدای بلند می پرسم "یادت میاد این شعر کی گفت؟ اصلا میدونی شاعرش کیه؟" پاسخی نیست جز شرشر باران و دعوت به سکوت از سوی درختان ... حالا...
| Design By : Night Skin |

